24 بازدید ::: 12:23 ::: ۱۴۰۱/۰۵/۲۷

سرطان کرونا

سرطان کرونا
دردش یک طرف، کلا کل دهانم یک جوری شده بود… نمی دانم چرا ولی اصلا جالب نبود… داندانپزشکم برایم عکس کامل فک نوشت… منشی با رادیولوژی تماس گرفت… ببخشید چون دکتر وقتش خیلی پره، شما ی ساعت دقیق بگین که بیان و عکسشون رو بگیرن و بلافاصله برگردن…پس بهشون بگین راس ۶ تشریف بیارن… تا ۶ و رب عکس رو می گیریم و تا ۶ و نیم جواب رو می دیم بهشون… به منشی گفتم برای ۶ و نیم مراجع بزار… خیلی اوضاع فشرده ای بود… ۷ صبح تا ۱۱ شب دفترم بودم…وقت سرخاراندن نداشتم… راس ۶ رادیولوژی بودم… عکس را گرفتند… بلافاصله…. ۶ ونیم شد بجای جواب دادن، گفتند باید یک عکس دیگری بگیری…. کفری شده بودم… عکس را گرفتم… یک رب به ۷، ۷، خبری نشد… ناراحتی ام را به منشی رادیولوژی گفتم… خود دکتر آمد… ببخشید آقای دکتر؟!! شما پزشک هستید؟ خیر…. من مشاور خانواده هستم… خیلی هم ناراحت هستم چون ۶ و نیم باس مرکزم می بودم و الان ۷ هستش و من اینجام… تاخیری در کار نبود دکترجان، مسئله مهمی بود که با تکرار عکس ها مشخص شد… چه مسئله ای؟!! میشه با من بیاین؟ بردنم به اتاق مانیتورینگ… واووووو…. چقدر مونیتور؟…. غرق دیدن مانیتورها بودم…. یهو صدای خانم دکتر… ببینید آقای دکتر!! این عکس فک شماست… به به چه خوشکله؟؟ هر دو خندیدیم… راستش پشت دماغتون یه توده بزرگه ک خیلی مشکوکه… شما می دونید چیه؟؟ ن والا… از کجا می دونم… اصلا ادم توده تو صورتش داشته باشه و بیخیال باشه؟؟ به هرحال دکتر جان باید بلافاصله پیگیری کنید… چون تو سرتونه امکان خطرناک بودنش هست… چشم دکتر جان…. حالا کجا برم؟ برین پیش ی متخصص گوش و حلق و بینی… چشم… نامه را داخل ماشین باز کردم… چند تومور نوشته بود.. استئوئید استئوما و استئو بلاستوما رایادم هست… یکی دوتا چیز دیگر هم نوشته بود… برخیش زودتر می مردی و برخیش دیرتر… برخیش هم نمی مردی، زجر کش می شدی… به منشی زنگ زدم… همه وقت ها را کنسل کن… دارم می میرم…. بلافاصله رفتم پیش دکتر… متخصص گوش و حلق و بینی…. همان شب… عکس را زد روی مهتابی… چقدر دیر آمدی دکتر جان؟؟!!! وا رفتم… مثل کره در قابلمه ای داغ…. خودم را جمع و جور کردم… گفتم حالا درسته دکترجان که ما روانشناسیم… ولی قبلش آدمیم هاااا…. ن ن ن، چیز خاصی نیست… فردا بیا آزمایش خون بده و پس فردا برو بیمارستان بخواب تا بیام عملت کنم… نظرت چیه دکتر از همین جا برم بهشت رضا؟؟ اگر کار تمومه ک وقت رو تلف نکنیم؟؟ هر دو خندیدیم… او از شیرینی من و من از تلخی بیماری ام… گفتم خبر می دم… اومدم بیرون… روی راه پله ها… نشستم… کمی گریه کردم…. سرطان بود… خوش خیم و بدخیمش هنوز مشخص نبود… دوباره به خودم اومدم… تاشقایق هست زندگی باید کرد… نمیخواستم بمیرم…. میخواستم بجنگم… بلند شدم… رفتم مطب ی دکتر دیگه…. دکتر نورالهیان… متخصص گوش و حلق و بیننی… تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد…. به زور وقتم داد… دوباره همان تشخیص، با کمی آرامش بیشتر در چهره دکتر… آمدم بیرون… زندگی رنگ تازه ای به خودش گرفته بود… خیابون ها قشنگ شده بودند… فرصت زندگی داشت تموم می شد… و شایدم تموم شده بود و من خبر نداشتم… یکشنبه بود… شاید آخرین یکشنبه ای که می دیدمش… شب رفتم جگرکی… کلی خندیدیم… فرداش کم کم به همه گفتم… یکی یکی… همه گریه کردیم… ۵شنبه عمل شدم… با وصیت نامه ای که نوشته بودم… و خداحافاظی هایی که کرده بودم… ۶ ساعت دیر به هوش آمدم… ۴۸ ساعت تمام خونریزی داشتم… جواب ازمایشگاه آمد… خوش خیم بود… دوباره زندگی… دوباره فرصت زندگی… از آن روز به بعد همه ساعت های زندگی ام را زیستم… حداقل تلاشم این بود…زندگی همین است… به چشم بهم زدنی تمام می شود…. و این روزها خبرهای تلخ کرونا… آنانیکه زندگی نکرده بسیار دارند عذابشان بیشتر است… کرونا خیلی خیلی موهبت است…. چرا؟ چون تازه داریم می فهمیم چقدر دست دادن ها و معاشرت های مفتکی داشتیم و قدرش را نمی دانستیم… و چقدر می ترسیم از مردن…ترس از مردن، ربط مستقیم دارد به زندگی نکرده…باید که زیست زندگی نزیسته را….. هفته پیش رو، پیچ خطرناک کرونا است…خب باشد… پیشگیری هارا خواهیم کرد…. اما اضطراب هرگز… وحشتزدگی هرگز… کرونا بخواهد بیاید می اید… برایش فرش قرمز پهن نکرده ایم که… پس اگر آمد خوش آمد، آنگاه پاسش می داریم و حریفش می شویم… با تمام توان… با تمام تلاش… با تمام امید… به زودی از کرونا برایتان بیشتر خواهم نوشت… البته از کرونا نوشتن کار پزشکان است و اهالی اهل جسم… من از راه های مقابله با آن خواهم نوشت… از سلامت روان…. از امید… از اینده ای که قرار است ببینیمش… زت زیاد…. ارادتمند؛ ابوالفضل سعادتی، مشاور خانواده
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.