197 بازدید ::: ۳:۰۲ ::: ۱۴۰۰/۰۳/۲۳

وسواس مادر(اولین داستان کوتاه ابوالفضل سعادتی)

وسواس مادر(اولین داستان کوتاه ابوالفضل سعادتی)

اپیزود اول.

هر روز در زندگی به دنبال معنای جدیدی برای زیستن هستم. معمولا به طور میانگین هر روز مراجعان جدیدی دارم که اولین سوالم از آنان این است که چطور با من آشنا شده اند!!؟؟ همواره مراجعانم به من لطف دارند و همیشه افراد جدیدی به من معرفی می کنند و روزی خوردن من ادامه دارد… به تازگی اتفاقی نوین برایم می افتد که بیش از هر چیزی این روزها در این دنیا، خوشحالم می کند و آن زمانی است که مراجعی به من می گوید: “من ده جا رفتم و مدتیه که دیگه مشاور و روانشناس و هیچی شماها رو قبول ندارم و به اصرار فلانی گفته تورو خدا به عنوان آخرین تیر، بیا و ی نسخه پیش سعادتی برو”. و چقدر خوشحال می شوم از دیدن این مراجعان لت و پار. البته من مشاورم و بیش از ۹۰ درصد مراجعانم بیمار نیستند و بیشتر بحث ما، مبحث رشد است اما اون ده درصد دیگه هم جذابیت خاص خودشان را دارند….

دستکش به دست وارد اتاق می شوم… دستم را دراز می کنم ولی با مچش دست می دهد… در ۶۰ سالگی، وسواس گرفته است… وسواس شست شو، وسواس ترتیب و نظم و فوبی ارتفاع و پرواز… هیچگاه در زندگی اش پرواز را تجربه نکرده است… راستش دکترجان، هرجا که فکر کنی رفتم…. دیگه تسلیم این وسواس شدم…. هر قرصی که فکر کنی خوردم… اصلا انگار نه انگار…. به زور یکی از همکارام اومدم پیشت ولی به قیافت نمی خوره که بتونی از پس این مغز ما برآی… می خندد… هر دو می خندیم… او از سر تسلیم و من از سر تایید… آن هم فقط تایید لبخندش و نه تایید عدم توانایی ام… تو صندلیم جابجا میشم، بادی به غبغب میندازم و ی کم گنده تر میشینم و صورتم رو بالاتر میارم تا بلکه ریش سفیدم رو ببینه ولی راستش تهش براش بچه ام… بله عزیزم، شما جای پدر من هستید ولی منم دست کم نگیرااا؛ ریش سپید کردم تو این کار… میخنده… یه جور بشین بینیم بابای خاصی توچشماش موج می زنه… بله بله… و الان من مریضم و شما دکتری… مراجع و مشاور حاجی… این رو ترجیح می دم… ترجیحم اینه ک رفاقتانه تر جلو بریم…

ادامه دارد….

به قلم ابوالفضل سعادتی. درمانگر وجودی

 

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.