69 بازدید ::: ۱۱:۱۶ ::: ۱۴۰۰/۰۳/۲۲

وسواس مادر(اولین داستان کوتاه ابوالفضل سعادتی)-اپیزود پنچم

وسواس مادر(اولین داستان کوتاه ابوالفضل سعادتی)-اپیزود پنچم

ادامه از دیشب…

بطری آب روی میز عسلی، چشمکم می زند…. برایش آب می ریزم و تعارفش می کنم…. بی درنگ آب را می نوشد… گویی تشنه ترین آدم دنیاست…

روز دفنشم یادته؟؟ اره خیلی خوب…. وقتی می ذاشتنش تو خاک رو دقیق یادمه…. قبل خاک کردنش، ی بار دیگه بوسیدمش… فکر نمی کردم آخرین بوسه لذت بخش دنیا باشه… کاش خیلی بیشتر طول می کشید… خیلی خیلی بیشتر…

سرش رو تکیه می ده به مبل… نیم خیز می کنم که مراقبش باشم… فشار بسیار زیادی رو تحمل می کنه و من کاملا متوجهم ولی باید کار درمانیم رو بکنم…

از اون بوسه برام بگو…

اون بوسه؟؟؟ اون بوسه شیرین ترین بوس دنیا بود… خیلی شیرین دکتر… خیلی شیرین… دیگه هیچوقت تجربش نکردم….

تحربه بوسه…. یعنی دیگه هیچ زنی نشد که اون بوسه رو بهت بده؟

ن دیگه دکتر… خانم خوبی دارم… تو لابی نشسته… همیشه پا به پای من میاد…. می دونی که من ترس از ارتفاع هم دارم و تا حالا هواپیما سوار نشدم… اون چند تا سفر زیارتی خودش رفته ولی من هیچوقت نتونستم برم….

ای بابا…طفلک خانمت…. چقدر عشق نداده بهش رو در کارنامه داری؟؟؟؟

آخ آخ آخ… نگو دکتر نگو…. هرچی بگم بهت کم گفتم… خدایی ظلم کردم به این طفلک…

حالا به اون می رسیم… برگرد به مامان… از مامان بگو… بعد اینکه خاکش کردین، روز اول و دوم و سوم و هفت!!!

اره… تا چهلم…. حتی ی قطره اشکم نریختم… کلا گریه نکردی؟؟؟ اصلااااااااا، تو بگو ی قطره!!! اصلا باورم نمی شد که دیگه ندارمش…. حدود ۵۰ روزی گذشت و روز بروز داشت حالم بدتر می شد ولی توان گریه نداشتم… همه دورم کرده بودند که گریه کن ولی نمی تونستم…. تو بگو ی قطره؟؟!! مگه میومد… اصلااا و ابدا…

تا اینکه یک روز…

یک روز چی محمد؟؟؟

گلوم خشک میشه ابوالفضل (دومین بار بود که اسمم رو صدا زد و چقدر خوشحال شدم، این دیگه ته ارتباط مشاوره ای سالمه)، براش آب ریختم… به آب تو لیوان نگاه کرد.. منم رفتم تو لیوان… اون از اونور تو لیوان نگاه می کرد و من از اینور…. گاز آب ریخته شده تو لیوان هنوز بیقرار بود، تمام لیوان موج می زد…

اون روز چی شد محمد؟ چی شد؟؟

حالش اونقدر دگرگون شده بود که من مطمئن شدم این داستان از داستان مامانش هم براش سخت تره… یعنی چی شده بود؟!! لابد بعد ۵۰ روز ی اتفاق خیلی خیلی بدتری افتاده که گلوش خشک شده!!!

ی روز حوالی ساعت دوازده ظهر بود… بابام اومد خونه… خیلی زودتر از روزای دیگه…. همون لحظه داداشمم از راه رسید… برادر بزرگ ترم… بعد…..

بعد چی حاجی؟ بعدش رو بگو برام….

پشتم می لرزه…میشه نگم دکتر؟؟؟!! تورو خدا بیخیال…. وسواس مارو درمان که نکردی هیچ؛ خاطره هایی رو در ما زنده کردی که حالم رو بدتر کرده…

 بعدش چی شده آیا؟؟ حتما بهش گفتن بیا ببریمت پیش مشاور!!! یا اینکه براش چیزی خریدن!!! یا اینکه بهش قول دادن ببرنش سفر!! عمیق این فکرام و او خیره در لیوان و من خیره در چشم هایی که داره کم کم تر میشه….محمد!!! بدون اینکه به من نگاه کنه و همونطور خیره به آب و لیوان… جانم دکتر… محمد اون روز چی شد؟؟ داداش و بابا اومدن خونه و چی شد؟؟؟ سکوت می کنه… گاز درون لیوان آب آروم شده… دیگه خبری از موج نیست…

ادامه دارد…

به قلم ابوالفضل سعادتی. درمانگر وجودی

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.