109 بازدید ::: ۱۱:۵۵ ::: ۱۴۰۰/۰۳/۲۲

وسواس مادر(اولین داستان کوتاه ابوالفضل سعادتی)-اپیزود چهارم

وسواس مادر(اولین داستان کوتاه ابوالفضل سعادتی)-اپیزود چهارم

واقعا مراقبمی؟؟؟ این چه جمله ای است که از دهانش بیرون آمد… پیرمرد ۶۰ سال و خورده ای… مراقبت؟؟ واقعا اون باید الان صد نفر رو مراقبت کنه و حالا داره رسما به من از نگرانی به نام مراقبت می گه… شصتم خبردار شد که تو این واژه نکته هااااا نهفته است… باید که دو دستی بچسبم بهش… تو برگم یادداشت می کنم، نیاز به مراقبت… داخل پرانتز می نویسم مادر… با خودم مرور می کنم… مادر… مراقبت… وسواس…

مراقبتم… نگران نباش مرد….سکته کردی می ری پیش مامان دیگه… من لبخند می زنم اما او ن…. جمله ای اشتباه در تایمی اشتباه…. اما گویی جمله ای عاشق معشوقی… گریه امانش را می برد…و من همچنان دستمال را از دیدش پنهان می کنم…

وقتی وارد خونه شدم، وسط حال دراز کشیده بود… چشماش رو بسته بود… خیلی آروم بودم… رفتم بالاسرش… صداش زدم… مامان؟!!! مامان!!! من امروز زودتر اومدم… نمی دونم چرا ولی امروز زودتر اومدم…. همه گریه می کردند و صدام به مامان نمی رسید…

می بینی دکتر؟؟ امروزم مثل اون روز گریه نمی کنم… دوباره من رو بردی به اون روز بد….

چرا من حریف تو نمی شم دکتر؟… ادامه بده لطفا…..

خیلی کله شقی…

من چاکرتم… از اون حال و هوا نیا بیرون…

چشم… سرم رو گذاشتم روی سینش… راستش من رو خیلی دوست داشت، به خدا بیشتر از همه بچه هاش… می دونی من از بچگی خیلی زود به زود مریض می شدم و توجهش به من خیلی بیشتر از بقیه بچه هاش بود… (ی گوشه از برگه می نویسم تمایز نایافتگی)

وقتی روزای قبلی میرفتم بقلش، میگفت، پسر ریزه میزه مامان… دوست داشتم این جمله رو… گاهی هم اونقدر فشارم می دادکه له می شدم ولی حال میدادااااا…ببین دکتر… حال میدادااااا…. ولی اون روز، اون روز دیگه بغلم نکرد… دستای سردش رو هنوز حس می کنم…. دستاش سرد بود ابوالفضل… خیلی سرد… راستش هنوز دستام سرده… اصلا از اون روز دیگه دستام گرم نشد…

بغضم رو فرو میخورم و اسیر حال خوش اولین ابوالفضل گفتنش شدم و داشتم ارتباط عمیق تر شکل گرفته رو بررسی می کردم، گوشه برگه نوشتم؛ دستای سرد… مادر… وسواس…

خودم رو جمع و جور می کنم…. تمام وجودم رو بغضی فروخورده میگیره، به اینجاهای شغلم که می رسم احساس می کنم مشاوره، گندترین شغل دنیاست… باید خودم رو نگه دارم، نباید اشک من از اشک اون زودتر بریزه…  خودمو جمع و جور می کنم…

پس برای اولین بار مامان دیگه بغلت نکرد؟؟!!!

آره … برای اولین بار…. سکوت می کنه و می دونم اگر این سکوت ادامه پیدا کنه دغ می کنه…

و تو برای اولین بار با معنای مرگ آشنا شدی؟

ن ن ن اصلا… هیچ وقت مرگش رو نپذیرفتم…. البته می گم تا کی نپذیرفتم….. الان نمی گی؟ نه … بزار با سرعت من جلو بریم…. صورتش قرمز شده و متوجهم که فشارش رفته بالا…. تو این سن باید مراقب اینگونه مسائل هم در اتاق درمان بود…. میخوای ی کم استراحت کنیم؟؟ ن… بریم جلو.. نگران نباش…

بطری آب روی میز عسلی، چشمکم می زند…. برایش آب می ریزم و تعارفش می کنم…. بی درنگ آب را می نوشد… گویی تشنه ترین آدم دنیاست…

ادامه دارد….

به قلم ابوالفضل سعادتی. درمانگر وجودی

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.