130 بازدید ::: ۱۱:۴۲ ::: ۱۴۰۰/۰۳/۲۲

وسواس مادر(اولین داستان کوتاه ابوالفضل سعادتی)-اپیزود سوم

وسواس مادر(اولین داستان کوتاه ابوالفضل سعادتی)-اپیزود سوم

ادامه از دیشب…

وارد دفترم می شوم… منشی به اتاقم می آید… خوبی دخترم؟ ممنون آقای دکتر… مراجعان امروز کیا هستند؟

ساعت ۴ خانم جابز، ساعت ۵ آقای گیتس، ساعت ۶ آقای استیو، ساعت ۷ خانم مرکل، ساعت ۸ آقای جو…

ساعت ۶ کی؟ آقای استیو… مراجع تازه است؟ نه دکتر ی بار دیگه ی ماه پیش اومد… یادم نمیادش چرا؟

ی پیرمرده بود که بعد اینکه اومد بیرون پولش رو پس گرفت…. پیرمرد ن جانم!! آقای کهنسال مورد احترام…. دقت کنید به واژه ها…. بله بله… بخشید دکتر…

اوووووو پس اومد؟ بیصبرانه منتظرشم…

ساعت ۶ …. محترمانه در می زند و وارد اتاق می شود… چطوری بچه پررو؟ ممنون پدرجان!! ارادت… هر دو می خندیم… تعجب کردی از دیدنم؟ نه! اصلا…. تقریبا مطمئن بودم که میاین… همیشه فکر می کردم عایا از خودم پرروترم آدم هست تا با تو آشنا شدم!! هر دو می خندیم!! البته پدرجان هنوز روی دیگم رو ندیدی هاااا…

دست می دهد و می نشیند… برایم جای تعجب است که چرا دست می دهد… به روی خودم نمی آورم…

خب! بریم سراغ وسواس شست و شو؟؟

خیر؛ به هیچ وجه… بریم سراغ مادر…. از مادر بگو جانم….  

هنوزم سر حرفت هستی؟ بله دقیقا، بیشتر از قبل….

باشه تسلیم…ی ماهه که هر شب دارم با تو حرف میزنم… از مادرم دارم می گم برات…

خب حالا جلوم بگو، بسم الله….گویی تسلیم ترین آدم دنیا مقابلم نشسته است… آرام ترین آرام ها… ریلاکس ریلاکس…  

سال ۶۸ مامان فوت کرد… مامان که فوت کرد همه چیز خراب شد… داشتم تو کوچه بالایی بازی می کردم که حوالی عصر بود اومدم سمت خونه… اون روز از همه روزا زودتر اومدم… هنوزم نمی دونم چرا…… دیدم در خونه شلوغه… همه تا من رو دیدن زدن زیر گریه… ارتباط عمیقی بین من و مرحوم مادرم بود… آخ مادر…مادر… مادر….

چه گریه ی عمیقی… به به… دلم باز شد از این والایش…

شانه های لرزانش، هق هق آرامش گونه اش، نشانه های خوبی بود… گویی قرار است حرف های بسیار بینمان رد و بدل شود…

با دستای لهش اشکاشو پاک کرد… دستمال رو پنهان می کنم تا تخلیه هیجانی به راحتی صورت بگیره…

رفتم تو خونه… سکته کرده بود…. آمبولی، می دونی یعنی چی؟

آره می دونم… یعنی مغزی و قلبی با هم؟

آره درسته…. چشمای نازش رو بسته بود… تصویری از مرگ آدم ها تا قبل اون نداشتم… بهم گفتند مادرت رفته پیش خدا…. واقعا دکتر،(این اولین دکتر بی طعنه ای بود که ازش شنیدم و نشان از ارتباط شکل گرفته عمیق می داد و قلبم رو روشن می کرد) این واژه عمیقا اذیتم میکنه… به نظرم نباید به یه بچه بگن مامانت رفته پیش خدا چون باورش رو به خدا هم خراب می کنند….

موافقم، خودمم تا حالا از این دریچه به مرگ نگاه نکرده بودم… خب ادامه بده…  

صداش زدم… خیلی صداش زدم… همه گریه می کردند… یه سیاهی خاصی تو خونه بود… یه غم عجیب رو در و دیوار خونه نشسته بود… ی غم بزرگ… ی سیاهی خاص…. راستش دکتر، هنوزم اون سیاهی از بین نرفته… همه جا هست…

روی برگه کنار بیماری نهفته و چند دست خط دیگم می نویسم؛ غم… سیاهی… تمام تلاشش رو می کرد که ضرب العجلی برام تعریف کنه و بره رد کارش… گویی انشایی است که باید خوانده شود اما این رسمش نبود… به جانش افتادم…

حاجی؟؟!!

جان حاجی!!!

میخوام که من رو ببری دقیقا به اون روز…. فکر کن الان اونجایی… طوری حرف بزن که من بفهمم چی به چیه…

امان از دست تو پسر…. ول نمی کنی هااا…. می دونی که سخته؟؟

می دونم رفیق… ولی دستت تو دستمه حاجی… مراقبتم…. هواتو دارم…. من رو ببر به اون روز…

باشه ولی شاید سکته کنم… واقعا مراقبمی؟؟؟

واقعا مراقبمی؟؟؟ این چه جمله ای است که از دهانش بیرون آمد… پیرمرد ۶۰ سال و خورده ای… مراقبت؟؟ واقعا اون باید الان صد نفر رو مراقبت کنه و حالا داره رسما به من از نگرانی به نام مراقبت می گه… شصتم خبردار شد که تو این واژه نکته هااااا نهفته است… باید که دو دستی بچسبم بهش… تو برگم یادداشت می کنم، نیاز به مراقبت… داخل پرانتز می نویسم مادر… با خودم مرور می کنم… مادر… مراقبت… وسواس…

ادامه دارد….

به قلم ابوالفضل سعادتی. درمانگر وجودی

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.