147 بازدید ::: ۱۱:۲۹ ::: ۱۴۰۰/۰۳/۲۲

وسواس مادر(اولین داستان کوتاه ابوالفضل سعادتی)-اپیزود دوم

وسواس مادر(اولین داستان کوتاه ابوالفضل سعادتی)-اپیزود دوم

ادامه از دیشب…

مشکلی نیست پسر…. رفاقتانه تر می ریم جلو… سال ۶۸ مامان مرد، سال ۷۰ وسواس گرفتم و یکی دو سالی داشتم و به بعد خوب شدم… تا دو سه سال پیش، الان دو سه ساله که باز دوباره شروع شده، امانم رو بریده…

تو برگه یادداشت می کنم، بیماری نهفته…سال ۶۸ من دو سالم بوده… تازه از شیر گرفتنم… بابا این طرف جای پدر منه… اصلا می تونم از پسش بر بیام؟؟!!! غریق افکار خودآیند منفی خودم می شوم ولی محکی به خود می زنم که هیییی پسرر پاشو خودتو جمع کن… تو آخرین امیدی… پاشو خودتو جمع کن… به خودم میآم… روی برگه می نویسم؛ بیماری نهفته… وقتی این رو می نویسم یعنی بپر تو سال ۷۰ و حتی قبل ترش….. باید از اونجا شروع کنی… از اونجا شروع می کنم…. حب جاجی جان… از مامانت برام بگو، سال ۶۸، اون زمان رو بیاد داری؟

چشاش گرد میشه… چی؟؟؟ مامانم؟؟؟ من الان وسواس گرفتم، تو می گی مامانم؟ من پیش ده تا دکتر کله گنده این شهر رفتم، همه قرص دادند و پرسیدن چی میشوری و چقدر میشوری واز چیا می ترسی و دیشب چی خواب دیدی؟ گرفتی مارو دکتر جان؟؟

حرفم یکیست… از مامان بگو… قبل از سال ۶۸، نوجوانی و مادر!! جوانی و مادر!! کودکی و مادر!!!!آره.. کودکی و مادر… خدا رحمت کنه مادر رو…. کودکی رو یادت هست؟؟ از کودکی و روزایی که مامان بود برام بگو…

آهی که می کشه رو خیلی ریز پنهون می کنه و با من بالغش می گه آقا داری شوخی می کنی؟

نه عزیزم… اتفاقا برای اینکه من رو بشناسی به من میگن جبارسینگ… شوخی در کار نیست جانم… حالا برام تعریف کن…

مرد حسابی مسخره کردی مارو؟؟ من وسواس شستشو دارم تو از مرحوم مادرم می پرسی؟ من روزی صدبار دستامو می شورم… ببین دستامو!! له شدن… خدارحمت کنه مادرم رو… من اومدم در مورد شستشو حرف بزنم… سوالی داری در این زمینه بپرس وگرنه من بلندشم برم… به خدا اعصاب ندارم دکترجان….باور کن این وسواس لعنتی همه چیزم رو گرفته…

کوتاه نمیام…. به وسواس هم می رسیم عزیزم…. ولی فعلا مادر… از مادر برام بگو….

حرفی نیست بگم… اگر سوال درست و حسابی نداری من می رم…. گفتم به قیافت نمیخوره که منو درمان کنی… مارو گرفتی باباجان؟؟!!! به کی بگی طرف وسواس داشته و من از مامانش سوال کردم بهت می خنده…. من برم بهتره به نظرم؟؟!!

نیاز هست درب خروج رو بهت نشون بدم؟ ن پسر…خودم می رم…

لطفا به منشی بگین پولتون رو برگردونن…من وقتی کاری نکنم پولی نمی گیرم…پول نمیخوام ولی خوشم نیومد ازت… بی سوادی… هنوز اول راهی و بلد نیستی با مراجع چطوری طی کنی ک راضی بشه و از در راضی بره بیرون… من میرم ولی با باقی اینکارو نکن گل…

خوش اومدید پدرجان… فقط اگر سری بعدی خواستید بیاید یه نامه به مامان بنویس و باهاش حرف بزن و برام بیار… روز خوش. واقعا که، از رو هم نمیری بچه… بخاطر این حرفت نمیخواستم پول رو بگیرم ولی می گیرم… خدافظ

ادامه دارد….

به قلم ابوالفضل سعادتی. درمانگر وجودی

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.