30 بازدید ::: ۹:۴۷ ::: ۱۳۹۹/۰۹/۱۳

درد زن بودن

درد زن بودن…

 مدت هایی هست که در این خانقاه قلم ننگاریدم… امروز دلم حال و هواش رو کرد… خدا از سر تقصیرات ما بگذرد… روز اول محرمی نمی دانم شادمهر چی از ما میخواد…

هی هوا کمتر شد جاده ها باریکن/من نمیدونم برم یا بمونم کاری کرد/چشم تو ساکت شم یه آب راکد شم/هی هوا بدتر شد مسیرا تاریکن/من نمیدونم برم یا بمونم کاری کرد… البته یواش می خواند… اگر صدایش را بلند کنم جرررررم می دهد… حضرت عشق را می گویم… دو سه روزی است مهمان من است… همه خانه را زیرورو کرده …کن فیکون… دیشب دو تایی رفتیم حرم… شب اول محرم… کمیل خواندیم و اشک ریختیم… شبی اهورایی بود… تاکنون تجربه اش را نداشتم… عجیب برایم دعا می کرد.. برای اولین بار همانی را دعا می کرد که من از صمیم قلب می خواستم… عجیب خدا را در وجودم حس می کردم… همواره در دعایش می گفت هر چی خیر و صلاحته مادر… همیشه می گفتم این چه وضعه دعاست آخه؟؟ اینجوری خدارو گیج می کنی.. درست دعا کن… مستقیم… فلان زن.. فلان ماشین… فلان خونه… فلان کوفت… فلان درد… دیشب خودش خال می زد و من حالش را می بردم.. دمش گرم… تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد…

خلاصه عجیب شب خوبی بود… هر چی دیشب خوب بود، امروز از دماغمون درآورد.. عصری پس از یک خواب چاق و سلام نماز، دستور داد به تمیزی ساید…ساید که چه عرض کنم… جنگل مولا… فیکس ۴ ساعت از من کار کشید… مادر است دیگر… کمی برویش بخندی زودی صمیمی می شود و به کارت می کشد… از کار خانه متنفرم… از هر کاری… آشپزی ام افتضاح است و هیچ درک درستی از زن خانه دار ندارم… علت این نوشتار آن بود که داشتم در دلم فحش می دادم… همو که برای اولین بار زنان سرزمینم را به دو دسته تقسیم کرد…. شاغل و خانه دار… عمرش کوتاه باد… قطعا مردکی بوده است در نوع خودش… دلم برای زنان سرزمینم از صمیم قلب سوخت… کار خانه داری خودش ۱۰ شغل است… مادر خانه دار است… ۴ ساعت امروز از ۴ ساعت درمان خیانت و تعارضات بالای زناشویی هزار بار سخت تر بود… این نوشتار را برای آن نوشتم که چه بزرگ اند زنان سرزمین من… همیشه درگیرند… کودکی شان به نحوی… نوجوانی شان به نحوی… جوانی شان به نحوی… میانسالی شان به نحوی و پیری شان به نحوی دیگر… در هر سنی با مشکلی بنیادی دست و پنجه نرم می کنند و هنوز تفاوت های فرهنگی بیتابشان می کند…

خواستم بنویسم از پریودیشان… خواستم بنویسم از حجابشان… خواستم بنویسم از بکارتشان و داشتن و نداشتنش… از زایمان های سختشان… از دردهای کوفت و درد و زهرمارشان که امانشان را همیشه بریده است… اما نمی نویسم… قلمم یاری نمی کند… تا زن نباشی و درد نکشی هرچه بگویی حرف مفتی بیش نیست… تا زن نباشی و دنیای زنانه را درک نکنی، هر چه بگویی زر است… ظریفی گفته بود؛ شاید سخت ترین کار دنیا، زن بودن است… امروز با تمام وجود درکش کردم… هر جای یک زن را که نگاه کنی درد است… و یک زن… در مقابل همه این دردها، فقط کمی توجه می خواهد که معمولا ناجوانمردانه نمی بیند… شاید اسممان زمانی مرد است که یا مردانه نباشیم و یا با تمام وجودمان باشیم… مملو از توجه و مهر و محبت…

درد زن بودن..

یک زن فقط کمی توجه می خواهد… کمی توجه حالش را چاق می کند… بوقت بی تابی اش، کمی درک می خواهد… به ضرس قاطع بر این اعتقادم که خانه بدون زن، خانه نیست، طویله ای است که آدم در آن زندگی می کند… خودم این روزها اسیر این طویله ام… البته خود گاهی رسما به آدمیتم شک می کنم… هرچه هست، زن چراغ خانه است… بودنش هزار به به نبودنش… عمرشان دراز باد… عمرشان با برکت… تنشان به ناز طبیبان نیازمند مباد… کاش بیشتر درکشان کنیم… همه شان را… چه خانه دار و چه شاغل را و چه شاغلان خانه دار را که فقط گفتنش ساده است این جمله… زن شاغل خانه دار… بگذریم… مادر دقایقی قبل رفت… دستش درد می کرد… دلم میخواست دستش را ببوسم… نشد… امید که آخرین دیدارمان نباشد…

به قلم دکترابوالفضل سعادتی… متخصص مشاوره.

نظرات

پاسخی بگذارید